*من تو را بارها و بارها در كرخه ديده بودم آنگاه كه در صبحگاهها با گروهانتان مى‏دويدى، تيربار بر دوشت سنگينى مى‏كرد اما لبخندت از چهره بيرون نمى‏رفت، آنگاه كه براى نماز وارد حسينيه گردان مى‏شدى آرام و آهسته گوشه‏اى مى‏گرفتى ،قرآن كوچكت را از جيب پيراهنت در مى‏آوردى و شروع به قرائت مى‏كردى. خدا كه با تو حرف مى‏زد برمى‏خواستى و به نماز مى‏ايستادى تا تو نيز با او راز بگويى، از دور حركات لبت را مى‏ديدم و اشكهاى متصل چشمت را كه بى‏امانت كرده بود، براى اين كه كسى متوجه حالت نگردد پى در پى با گوشه چفيه‏ات گونه‏هايت را خشك مى‏كردى.

    * نگاه كه نيمه شبها پهلو از بستر مى‏كندى، فانوس آويخته از ميله چادر را بر مى‏داشتى و بيرون مى‏زدى پوتين‏هايت را كه هميشه در جاى مخصوص قرارشان مى‏دادى بى‏سروصدا مى‏پوشيدى و من ديگر تو را نمى‏ديدم، فقط وقتى براى نماز صبح به حسينيه مى‏آمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتى سلامت مى‏دادم برويم مى‏خنديدى بگونه‏اى كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبيبت خلوت كرده و در دامنش مى‏گريستى،

    * آنگاه كه جمعه‏ها با رفقايت به مرخصى شهرى مى‏رفتى وسايل حمامت را در چفيه سفيدت پيچيده بودى در كنار جاده خاكى كرخه منتظر تويوتا.

    * آنگاه كه كمربندى از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسيدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در ميان بچه‏ها نبودى، در دل شيارى تنها در خودت سير مى‏كردى، تو بودى و صفحه‏اى كاغذ و يك خودكار، تو و صفحه‏اى كاغذ و يك خودكار و ... خدا، او مى‏گفت و تو مى‏نوشتى، وصيتنامه.

   * آرى و آنگاه كه در نيمه شب شلمچه يا سحرگاه فاو و يا صلوة ظهر مهران خمپاره‏اى در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود، درست مثل پروانه‏هاى شعله‏وار از عشق شمع؛ ساكت و آرام بر زمين افتادى و شدى شهيد گمنام. پس تو گمنام نيستى، تو گمنام نديده‏اى بيا تا نشانت دهم .

    * موجوداتى در اين دنيا هستند كه همه نامشان در نانشان پيچيده كه اگر نانشان را ببرى ديگر كسى آنها را نمى‏شناسد. مردانگى و شرف، ديانت و ايثار و غيرت، حسين و زينب، امام و شهادت در دايره محدود ايده‏آلهاشان محلى از اعراب ندارد، تمام عشقشان اينست كه چلوكبابى بخورند اگر چه بقيمت شرف خود، و نوشابه‏اى و بعد زير باد خنك كولر چُرتى و همين؛ زندگى براى آنها همين است، بخدا قسم همين است، بهمين پوچى‏

   * آرى تو گمنام نيستى. همه كودكان مظلوم فلسطينى ترا مى‏شناسند، همه گرسنگان محروم آفريقا ترا مى‏شناسند، همه مسلمانان دربند مصر ترا مى‏شناسند، همه گلوهاى دريده خيابانهاى كشمير ترا مى‏شناسند، همه ناله‏هاى پيچيده در سياهچالهاى بغداد و موصل ترا مى‏شناسند، همه درياها و اقيانوسهاى زلال ترا مى‏شناسند، همه گلهاى بهارى شبنم گرفته از سحر ترا مى‏شناسند ، همه بغضهاى تركيده از داغ، همه فريادهاى درهم پيچيده حلقومها.

   * و مادرت نيز، تاكنون بِديده‏اى هر شب جمعه كه به بهشت زهرا مى‏آيد يكراست قصد كوى شهيدان گمنام مى‏كند بر سر هر قبرى كه نام و نشانى ندارد مى‏نشيند و فاتحه‏اى مى‏خواند اما اگر دقت كرده باشى به اينجا كه مى‏رسد بى‏اختيار اشك از چشمانش جارى مى‏شود. آرى او اينجا احساس ديگرى دارد بوى خون شيربچه‏اش را اينجا بخوبى استشمام مى‏كند، اما خوش به حالت كه از ميان اين همه، نام گمنامى را انتخاب كرده‏اى ولى بدان اى دريادل كه اگر گمنامى اينست بايد بدانى كه از تو گمنامتر هم در اين عالم بوده؛ مى‏پرسى چه كسى؟ از خودش بپرس او كه اكنون در بهشت با شماست! به او بگو كه وقتى خواهرش بر جنازه‏اش حاضر شد چه گفت؟...